سوال قشنگ بپرسید تا کم نیارید...

از گورخري پرسيدم:

تو سفيدي راه راه سياه داري، يا سياهي راه راه سفيد داري؟

گورخر بجاي جواب دادن پرسيد:

تو خوبي فقط عادتهاي بدي داري، يا بدي فقط چند تا عادت خوب داري؟

ساكتي بعضي وقتها شلوغ مي كني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟

ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟

لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه ، يا كثيفن فقط شلوارت تميزه؟

و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و بعد رفت.

ديگه هيچوقت از گورخرها در باره راه راهاشون چيزي نميپرسم

بعضیا واقعا ارزششو دارن

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی تمام دنیا رو گرفته بود.

یکی از سربازان به محض این که دید

دوست بسیار صمیمی اش در باتلاق افتاده

و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ،

 از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود

و او را از باتلاق خارج کند

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی ، می توانی بروی ، 
 
 
 
 
اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
 
 
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو هم زندگی خودت را هم به خطر بیندازی.
حرف های مافوق اثری...
لطفا بیا ادامه ی مطلب بقیشو بخون

 

 
ادامه نوشته

دختر ها و مدرسه ...

خارج از مدرسه (کافه)
تقلب (چشمهایم برای تو)
روز امتحان (روز واقعه)
زنگ زیست (معنی عشق)
کیف مدرسه (محموله)
اولین کسی که معلم از او میپرسد (قربانی)
نگاه دانش آموز به معلم (میخواهم زنده بمانم)
معلمان مدرسه (جنگجویان کوهستان)
زنگ تفریح (حمله به توالت)
مدیر مدرسه (پدر سالار)
پنج شنبه (خانه دوست کجاست)
جلسه معلمان (نقشه قتل دانش آموز)
میز آخر (بهشت پنهان)
پای تخته (قتلگاه)
ورود مدیر مدرسه (تشریفات نظامی)
کارنامه های تجدیدی (سالهای دور از خانه)
تعطیلات مدرسه (روزهای خوشبختی)
نمره ۲۰ (آرزوی محال)
گرفتن تقلب از دست دانش آموز (بازی دیگر تمام است)
امتحان شهریور (شانس زندگی)
فضول کلاس (کارآگاه ویژه)
معلم در خواب دانش آموز (شبهی در تاریکی)
بردن کارنامه به خانه(نبودن سر بر تن)
شب امتحان (وصیت نامه)
قبولی شهریور (بازگشت به خانه)
تقلب کردن (بی تو هرگز)
زنگ کلاس (دیدار ارواح)
مدرسه (چوبه دار)
زنگ ورزش (امید دانش آموز)

قاضی هوشیار

قاضی هوشیار

روزی روزگاری در روستایی دوردست نعل بندی زندگی می کرد

 که گاهی تندخو و بد اخلاق می شد. یکی از روزها مردی از

اهالی روستا، قاطر خود رو پیش نعل بند آورد و گفت:

« می خواهم نعل های این حیوان را عوض کنی. »

نعل بند گفت: « برو که امروز حال و حوصله کار ندارم..... »

-خب کی بیایم؟

-نمی دانم.....

مرد ناراحت شد و گفت: « تو که حال و حوصله کار نداری،

 چرا امروز به دکان آمده ای؟ خب توی خانه ات می خوابیدی. »

نعل بند این حرف را که شنید از جا بلند شد و یقه مرد را گرفت.

چیزی هم نگذشت که دعوای سختی میان آنها در گرفت.

چون دعوا سخت بود، ناگهان مرد بر زمین افتاد و دیگر بلند نشد. اهالی روستا آمدند و نعل بند را گرفتند و برای مجازات پیش قاضی بردند. قاضی گفت:

« این چه کاری بود که کردی؟ هیچ می دانی کشتن آدم مجازات مرگ دارد؟ »

-بله جناب قاضی.....

 

-اشتباه کردم، دیگر از این کارها نمی کنم؟

 

قاض گفت: « بله، وقتی مجازات شدی،

دیگر زنده نیستی که از این کار ها بکنی! »

ناگهان یکی از اهالی گفت: « جناب قاضی، این مرد را آزاد کنید. .

....... یعنی هم او را آزاد کنید، هم او را ببخشید!

»

-برای چی؟

- برای آنکه آبادی ما یک نعل بند بیشتر ندارد. اگر او کشته شود،

چه کسی الاغ و قاطر های ما را نعل می کند؟!

 

قاضی کمی فکر کرد و گفت:

« خب بالاخره یک نفر باید مجازات شود، حالا که نمی شود نعل بند را مجازات کرد،

 بقّال روستا را مجازات می کنیم، اینئ طوری مشکل راحتر حل می شود. »

 

در این وقت یکی دیگر از اهالی گفت:

« جناب قاضی ... ما در  این آبادی یک بقّال بیشتر

نداریم، اگر این بقّال هم مجازات شود، ما پیش کدام بقّال برویم؟ »

 

قاضی باز هم فکری کرد و گفت:

« درست می گویید، عقل من به این جاها نرسیده بود ... حالا چیکار کنیم؟ چه کسی را مجازات کنیم؟ »

اهالی ساکت شدند و جوابی ندادند.

 

خود قاضی گفت: « ببینم در ای

ن آبادی چند نفر تون تاب حمام داریم؟ »

یکی گفت: « دو نفر ... »

 

 

قاضی خوشحال شد و گفت:

« خب، یک نفر هم می تواند کار دو نفر را انجام بدهد ... اوّل کارش زیاد  می شود؛

ولی کم کم عادت می کند؟ »

 

چند نفر به حمام رفتند و اوِلین تون تاب را که دیدند آوردند.

 

تون تاب گفت: « از جان من چه می خواهید؟ »

 

قاضی گفت: « برای آنکه نعل بند یک نفر را کشته تو باید مجازات شو

ی! »

تون تاب گفت: « مگر دیوانه شده اید؟ »

-اشتباه می کنی! این کار ما از روی عقل است. اگر این روستا نعل بند نداشته باشد چه؟

 اگر این روستا بقّال نداشته باشد چه؟

 

تون تاب گفت:

« خب اگر هم حمام ده یک تون تاب داشته باشد، او زود خسته می شود ... »

 

قاضی سر بالا انداخت و گفت: « عیبی ندارد، او کمی می خوابد

و خستگی از تن بیرون می کند؛

ولی این کار از نداشتن نعل بند و بقّال بهتر است. »

 

تون تاب بینوا را بردند تا مجازات کنند، او در حال رفتن فریاد زد:

    

   «گنه کرد در بلخ آهنگری

                            به شوشتر زدند گردن مسگری »

حالا دیدین که سر بی گناه چقدر راحت میره بالای دار؟؟؟ خوپ قاضیه دیگه زورش زیاده مثل ما بی کس و تنها نیست...

چند تا عکس از غروب

دوستای گلم دقیقا نمیدونم از چه مطالبی خوشتون میاد

 لطفا نظر بدین و بگین که چه مطالبی رو بیشتر دوست دارید

 تا براتون بذارم.فدای همتون بشم

 

 

 بیا ادامه ی مطلب بقیشو ببین

 

 

 

 

ادامه نوشته

پ ن پ...

از دانشگاه برگشتم خونه. مامانم میگه: اومدی؟ میگم : پ ن پ میدون امام خمینیم یه نیم ساعت دیگه میرسم انشاالله. !!!

بقیشو بیاین ادامه مطلب ببینید ممنون از حضور گرمتون

ادامه نوشته

عروسی

این روزها عروسی برادرمه چند روزی نیستم ببخشید دیگه.....

خواهر مجازی من...

در آن سوی دنیای مجازی کسی نشسته ،بی اختیار صدایش می کنی برادر ،خواهر .

 به او دل می بندی بعنوان شخصی که نامش را نهادی برادر یا خواهر . با او درد دل

 میکنی ،از جفا می گویی،از دلتنگی از نامهربانی از نا مردی ها  از شکستهایت از دل

 شکستگی هایت و از قلب خسته ات برایش می گویی به خیال اینکه هیچگاه اورا...

بقیشو تو ادامه ی مطلب ببینید

ادامه نوشته

چرا غم؟

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را

 

اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند

 

گفت :

 

غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب

 

می شناسمش تا غمگین نباشد  یاد خالق نمی

 

 

کند..........

 

بهونه ی من تویی عزیز

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم , همون دیونه همیشگی

فدایی مهربونیات , چی میکنی با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخواهی رنگ گلایی قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشام خالیه

راز موفقیت.

 
کودکي ده ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جودو بسازد !
بقیشو تو ادامه ی مطلب ببینید
 
ادامه نوشته

سخنان استاد اویاما


عدالت بدون داشتن قدرت بی معنی است 

 

و

 

 قدرت بدون داشتن عدالت فقط خشونت است.

 

 

عکس کیوکوشین کاران یک باشگاه

كمپ ايچي گكي در تابستان 86 رامسر

سوگند نامه کیوکوشین

 به نام خدا

  • ما جسم و دل خود را پرورش میدهیم تا روحی استوار و نامتزلزل داشته باشیم
  • راه راستین مبارزه را می پیمائیم تا همواره حواس و روح خود را آماده نگه داریم
  • با قدرتی راستین می کوشیم تا روح فروتني را در خود بوجود آوریم
  • ما نهایت فروتنی را رعایت خواهیم کرد
  • به درجات بالا تر از خود احترام می گذاریم
  • از خشونت مي پرهیزیم
  • ماهمواره به یاد پروردگار توانائیم و هر گز موهبت انسان بودن را فراموش نخواهیم کرد.
  • همواره به عقل و قدرت می اندیشیم و خواستهای دیگر را از خود می رانیم
  • تا جان در بدن داریم ضوابط مربوط به کیوکوشین كاراته را رعایت خواهیم کرد و می کوشیم تا به هدف واقعی دست یابیم. ماكسو

سخنان ارزشمند استاد سوسای اویاما

ماسوتاتسو اوياما موسس بزرگترين مكان آموزش كاراته و بنيان گذار بازي با برخورد كامل در مسابقات ورزشي بود. اين دو از مهمترين، بانفوذترين قانون در هنرهاي رزمي مي باشد و او بعنوان پيشگام هنر رزمي از آسيا به تمام دنيای جهان غرب شناخته شد.

Kyoku = نهايی

Shin = واقعيت/حقیقت

Kai = سازمان يافته

Kan = مدرسه

ادامه نوشته

آخر خندهههههههه

تفاوت عابر بانک رفتن پسر ها و دخترها
ادامه نوشته

همسرتونو دیوونه کنیددددد

۱_وقتی بعد از یک روز شلوغ براتون غذا درست کرد و با تمام خستگی کنارتون نشست بهش بگید : ممنون عزیزم ، خوب شده ، ولی کاش قبل از درست کردنش به مامانم زنگ میزدی و طرز تهیه این غذا رو ازش میپرسیدی …

بقیشو تو ادامه مطلب بخون گلم

ادامه نوشته

اس ام اس

دستم را بگیر . . . ! ببر . . . !
به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . !
دستی نباشم . . . !

::
::
::
::

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش !
من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود ،
به امیدی که تو فانوس شب من باشی . . .

::
::
::
::

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .

::
::
::
::

قرارمون این نبود ، قرار بود برای برقراری یکدیگر بکوشیم
نه برای بی قراری ، حالا که از من دوری بدجوری بی قرارتم . . .

::
::
::
::

در بودنت به نبودنت و نبودنت ، به بودنت می اندیشم . . .
ای بود و نبود من . . . !

::
::
::
::

فکر تنهایی نباش تنهایی خودش تنهاست ، تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست …

::
::
::
::

عادت کن که عادت نکنی ، که اگه عادت کنی نمی تونی عادت نکنی !

::
::
::
::

به خاطر خاطره هایت ، خاطرت در خاطرم ،
خاطره انگیز ترین خاطره هاست . . .

::
::
::
::

گرچه همه بودند . . .
اما تو که نبودی ، بودن ِ همه نبودن بود ، تا بودن . . .
تو نبودی و من در فزاقت ، تمام خلوتم را با خودم تقسیم کردم . . .

::
::
::
::

بهتر بودن ، بهتر از اینه که وانمود کنی که بهترینی . . .

::
::
::
::

یادم باشه که یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری
که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره اینو یادت نره . . . !

::
::
::
::

یادته یادم دادی یادت باشم ؟
حالا یادت باشه یادت نره به یادتم . . .

::
::
::
::

وقتی قرار شد من بی قرار تو باشم ، ناگهان تو تنها قرار زندگی ام شدی !

::
::
::
::

در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشتی .
الهی تنهاترین تنها کست در تنها ترین تنهاییت تنهای تنهایت گذارد . . .

::
::
::
::

گاهی دلم بی هوا ، هوایت را می کند . . .
هوای تو ، تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی !

::
::
::
::

وقتی تو نیستی همه نیستن ! نه که نیستن ؛ هستن ، ولی مثل تو نیستن . . .

::
::
::
::

زندگی زیباست ، که گاه خاطره ای در میان خاطره ها ،
خاطره ی خاطره ها می گردد …

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش
ما را به ناز فروشان نیاز نیست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است

::
::
::
::

به اندازه دیوونه های دیوونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه !

::
::