قاضی هوشیار
روزی روزگاری در روستایی دوردست نعل بندی زندگی می کرد
که گاهی تندخو و بد اخلاق می شد. یکی از روزها مردی از
اهالی روستا، قاطر خود رو پیش نعل بند آورد و گفت:
« می خواهم نعل های این حیوان را عوض کنی. »
نعل بند گفت: « برو که امروز حال و حوصله کار ندارم..... »
-خب کی بیایم؟
-نمی دانم.....
مرد ناراحت شد و گفت: « تو که حال و حوصله کار نداری،
چرا امروز به دکان آمده ای؟ خب توی خانه ات می خوابیدی. »
نعل بند این حرف را که شنید از جا بلند شد و یقه مرد را گرفت.
چیزی هم نگذشت که دعوای سختی میان آنها در گرفت.
چون دعوا سخت بود، ناگهان مرد بر زمین افتاد و دیگر بلند نشد. اهالی روستا آمدند و نعل بند را گرفتند و برای مجازات پیش قاضی بردند. قاضی گفت:
« این چه کاری بود که کردی؟ هیچ می دانی کشتن آدم مجازات مرگ دارد؟ »
-بله جناب قاضی.....
-اشتباه کردم، دیگر از این کارها نمی کنم؟
قاض گفت: « بله، وقتی مجازات شدی،
دیگر زنده نیستی که از این کار ها بکنی! »
ناگهان یکی از اهالی گفت: « جناب قاضی، این مرد را آزاد کنید. .
....... یعنی هم او را آزاد کنید، هم او را ببخشید!
»
-برای چی؟
- برای آنکه آبادی ما یک نعل بند بیشتر ندارد. اگر او کشته شود،
چه کسی الاغ و قاطر های ما را نعل می کند؟!
قاضی کمی فکر کرد و گفت:
« خب بالاخره یک نفر باید مجازات شود، حالا که نمی شود نعل بند را مجازات کرد،
بقّال روستا را مجازات می کنیم، اینئ طوری مشکل راحتر حل می شود. »
در این وقت یکی دیگر از اهالی گفت:
« جناب قاضی ... ما در این آبادی یک بقّال بیشتر
نداریم، اگر این بقّال هم مجازات شود، ما پیش کدام بقّال برویم؟ »
قاضی باز هم فکری کرد و گفت:
« درست می گویید، عقل من به این جاها نرسیده بود ... حالا چیکار کنیم؟ چه کسی را مجازات کنیم؟ »
اهالی ساکت شدند و جوابی ندادند.
خود قاضی گفت: « ببینم در ای
ن آبادی چند نفر تون تاب حمام داریم؟ »
یکی گفت: « دو نفر ... »
قاضی خوشحال شد و گفت:
« خب، یک نفر هم می تواند کار دو نفر را انجام بدهد ... اوّل کارش زیاد می شود؛
ولی کم کم عادت می کند؟ »
چند نفر به حمام رفتند و اوِلین تون تاب را که دیدند آوردند.
تون تاب گفت: « از جان من چه می خواهید؟ »
قاضی گفت: « برای آنکه نعل بند یک نفر را کشته تو باید مجازات شو
ی! »
تون تاب گفت: « مگر دیوانه شده اید؟ »
-اشتباه می کنی! این کار ما از روی عقل است. اگر این روستا نعل بند نداشته باشد چه؟
اگر این روستا بقّال نداشته باشد چه؟
تون تاب گفت:
« خب اگر هم حمام ده یک تون تاب داشته باشد، او زود خسته می شود ... »
قاضی سر بالا انداخت و گفت: « عیبی ندارد، او کمی می خوابد
و خستگی از تن بیرون می کند؛
ولی این کار از نداشتن نعل بند و بقّال بهتر است. »
تون تاب بینوا را بردند تا مجازات کنند، او در حال رفتن فریاد زد:
«گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری »
حالا دیدین که سر بی گناه چقدر راحت میره بالای دار؟؟؟ خوپ قاضیه دیگه زورش زیاده مثل ما بی کس و تنها نیست...